یار وفادار

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود پادشاه پیری بود که پیشخدمت وفاداری به نام دلاور

داشت.

پادشاه که احساس می کرد چیزی به مرگش نمانده است، روزی از روزها به دلاور گفت:

وقتی که من از میان شما رفتم، از تو می خواهم که مثل یک پدر از پسرم مواظبت کنی و

مخصوصاً از تو خواهش می کنم که نگذاری او به اتاقی برود که تصویر شاهزاده خانم

موطلایی در آن است.

دلاور به پادشاه قول داد که به خواسته های او عمل کند، و پادشاه با خیال آسوده از دنیا

رفت و پسرش بجای او بر تخت پادشاهی نشست.

پادشاه جدید از همان روز اول دلش می خواست به اتاقی که تصویر شاهزاده خانم موطلایی

در آن بود برود، و عاقبت هم یک روز به آن اتاق رفت و چون تصویر شاهزاده خانم

موطلایی را دید، یک دل، نه، صد دل عاشق او شد و تصمیم گرفت، هر طور هست به کشور

شاهزاده خانم موطلایی که در آن سوی یک دریای بزرگ و پهناور بود، برود و از او

خواستگاری کند.

پادشاه همین کار را هم کرد و به کشور آن سوی دریا رفت و با شاهزاده خانم موطلایی

عروسی کرد. آن وقت دست همسرش را گرفت و با هم سوار یک کشتی بزرگ شدند و به

سوی کشور خودشان راه افتادند.

در راه، سه تا کرکس پروازکنان آمدند و روی دَکل کشتی نشستند. یکی از کرکس ها رو به

دو کرکس دیگر کرد و گفت: خواهران من، راستی می دانید وقتی که کشتی به خشکی

برسد، چه اتفاقی می افتد؟ پیشکارهای پادشاه اسب زیبایی به او پیشکش می کنند؛ اما

وای به حال پادشاه اگر سوار آن اسب بشود! چون اسب ناگهان پرواز می کند و او را

برای همیشه با خود می برد!

کرکس دومی گفت: پس بگذار من هم چیزی بگویم. اگر پادشاه از دام اول جان سالم به در

بَرَد، همین که به قصرش رسید، یک شنل زربفت بسیار زیبا به او پیشکش می کنند. اما

وای به حال او اگر این شنل را بپوشد، چون جابجا خاکستر می شود.

کرکس سومی گفت: اینها که چیزی نیست! اگر پادشاه از دام دوم هم جان سالم به در بَرَد،

در جشن بزرگی که در قصر بر پا می شود، شاهزاده خانم ناگهان مثل مرده ها بر زمین

می افتد و زنده نمی شود مگر آنکه کسی شانه راست او را ببوسد.

 

بعد هر سه کرکس با هم گفتند: اگر کسی گفته های ما را شنیده باشد و آن را به کس

دیگری بگوید، جا به جا سنگ می شود!

این را گفتند و پریدند و رفتند.

از قضای روزگار، دلاور که در همان نزدیکی ایستاده بود، همه سخنان آنها را شنید و

سوگند خورد که به هر قیمتی شده است، پادشاه و عروس زیبایش را از مرگ نجات دهد.

چند روز بعد کشتی به خشکی رسید و همینکه پادشاه از کشتی پیاده شد، دو نفر جلو آمدند

و گفتند: ای پادشاه! مردم برای نشان دادن علاقه و احترام خود به شما و همسرتان این

هدیه را به شما پیشکش کرده اند. امیدواریم آن را بپذیرید. و بعد اسب زیبایی را به پادشاه

پیشکش کردند. اما همینکه پادشاه خواست سوار آن شود، خدمتکار وفادار او شمشیرش

را کشید و اسب را با یک ضربه کُشت. همه کسانی که آنجا بودند، از این کار او تعجب

کردند. اما پادشاه چیزی نگفت.

وقتی که به قصر پادشاهی رسیدند، دو نفر از بانوان درباری جلو آمدند و گفتند:

پادشاها! مردم این شنل را به نشانه علاقه و احترام بسیار به شما پیشکش می کنند.

بعد، شنل زربفت بسیار زیبایی را به پادشاه پیشکش کردند.

اما این بار هم هنوز پادشاه دستش به شنل نخورده بود که دلاور جلو دوید و آن را

گرفت و در آتش انداخت. همه کسانی که در آنجا بودند، دلاور را سرزنش کردند؛ ولی

پادشاه که به وفاداری و خیرخواهی دلاور اطمینان داشت، باز چیزی نگفت.

 

چند روز گذشت، و دلاور وفادار همچنان مواظب بود که خطری برای پادشاه و ملکه پیش

نیاید. اما در شبی که به افتخار شاهزاده خانم موطلایی جشن گرفته بودند، ملکه جوان

همینکه قدم در مهمانی گذاشت، مثل مرده ها به زمین افتاد. دلاور که مواظب همه چیز

بود، و از همه چیز آگاه بود، فوراً جلو دوید و خم شد، و شانه راست ملکه را بوسید.

ملکه دو باره زنده شد؛ اما پادشاه که تا آن موقع کارهای عجیب دلاور را ندیده گرفته

بود، از این بی احترامی خشمگین شد و به سربازانش دستور داد، او را دار بزنند.

 

آن وقت دلاور ناچار همه چیز را از اول تا آخر برای پادشاه تعریف کرد؛ اما هنوز حرفش

تمام نشده بود که به شکل یک مجسمه سنگی در آمد. پادشاه و ملکه از این پیشآمد خیلی

غمگین شدند و مجسمه سنگی را به اتاق خودشان بردند.

سال ها گذشت. خداوند به پادشاه و ملکه دو تا پسر کاکل زری داد. پسرها بزرگ شدند و

آنقدر خوب و قشنگ بودند که پدر و مادر هر وقت آنها را نگاه می کردند، مثل آن بود که

همه شادی های دنیا را به آنها داده اند.

با اینکه سال ها از سنگ شدن دلاور گذشته بود، پادشاه هنوز هم او را فراموش نکرده

بود. هر روز به پای مجسمه او می رفت و با اندوه و غصه او را نگاه می کرد. یک روز

وقتی که پادشاه در پای مجسمه ایستاده بود، ناگهان مجسمه به زبان آمد و گفت:

ای پادشاه! اگر می خواهی من دو باره زنده شوم، عصای جادویی را که در صندوقچه

جواهر است بیرون بیاور و با آن به پسرانت بزن. اما این را هم بدان که همینکه آنها را

با آن عصا لمس کنی، به یک خواب سیصد ساله فرو می روند.

پادشاه که این حرف را شنید، رنگش پرید. اما وقتی که به یاد آورد چگونه خدمتکار

وفادارش زندگی خود را برای آنها فدا کرده است، دل به دریا زد و رفت، و عصای جادویی

را از صندوقچه جواهر بیرون آورد.

همانطور که مجسمه گفته بود، با آن آهسته به پسرانش زد و کودکان فوراً به خواب فرو

رفتند.

در همان لحظه دلاور جان گرفت و در برابر پادشاه زانو زد و گفت: ای پادشاه! از این

فداکاری شما متشکرم. اما من فداکاری شما را بی پاداش نمی گذارم.

 

این را گفت و عصای جادویی را گرفت و به دو نیم کرد و هر نیمه اش را به پیشانی یکی

از بچه ها کشید.

 

در میان حیرت و خوشحالی ملکه و پادشاه، بچه ها فوراً از خواب بیدار شدند.

از آن روز به بعد، پادشاه و ملکه با دو پسرشان و خدمتکار باوفایشان بخوبی و خوشی

زندگی کردند.   

 

برگرفته از:

نوشتار: یار وفادار

برگردان: رضا استاد

زمان پخش: 1348 هجری خورشیدی

پخش از: سازمان کتاب های طلایی